دینا جون دینا جون، تا این لحظه: 17 سال و 1 ماه و 20 روز سن داره
دانیالدانیال، تا این لحظه: 11 سال و 8 ماه و 7 روز سن داره

دینا و دانیال غنچه های مامان و بابا

تبریز

مرداد 89 یعنی 11 ماهگی دینا رفتیم تبریز با ماشین خیلی خوش گذشت بعد از اون مسافرت دینا خیلی خوش اخلاق تر شد رفته بودیم هتل ایل گلی اینجا رستوران گردون هتله از اون بالا عمارت ایل گلی پیداست.دینا هم انقد خسته بود وسط غذا خوردن خوابش برد دختر من عاشق بلاله یه لحظه مهلت نمیداد من بخورم اینجا کنار دریاچه ارومیه است ...
2 مهر 1392

بهار 92

تخت دینا رو از حالت نوزادی به حالت نوجوان تغییر دادیم محمد علی 2 ماهه تعطیلات خردادو رفتیم شمال پیش مامان جون 3 نصف شب راه افتادیم که تو ترافیک نمونیم نگو همه 3 راه افتاده بودن 5 بعداظهر رسیدیم خیلی خسته شدیم این رودخونه کنار خونه مامان جونه که بابا رضا تابستونا تو بچه گیش همش تو این رودخونه بازی می کرده حالا هم یاد بچه گیش افتاده و با دینا دارن ماهی می گیرن دینا که کلی کیف کرد محمد علی 3 ماهه اوایل تابستون قبل از ماه رمضون یه روز جمعه با دوست بابایی و خانوادشون رفتیم پیک نیک سمت فشم کنار رودخونه خیلی خوش گذشت اینم عکس دینا با اقا محمد حسین پسر دوست بابا که دینا خیلی دوسش داره.محمد حسین هم سن محمد علی پس...
2 مهر 1392

2 مهر

امروز دینا دوست نداشت بیاد مهد با هر کلکی بود بردمش اولش سر کلاس نرفت یه ربع هم گریه کرد ولی من محلش ندادم و رفتم سر کلاسش یواش یواش اونم اومد نشست و حسابی کیف کرد منم بیرون کلاس نشستم البته همش منو چک می کرد که نرفته باشم 2 ساعت بود بعد اومد گفت بریم منم دیگه برای موندن اصراری نکردم چون به همینم راضی بودم ...
2 مهر 1392

اول مهر و رفتن به پیش دبستانی 1

امروز رفتیم مهد کودک اولش با رضایت اومد طبق معمول تا دم در کلاس من رفتم دینا هم رفت تو کلاس ولی 10 دقیقه بعد با ناراحتی اومد بیرون گفت تو هم بیا تو باهاش حرف زدم راضی نشد بره زنگ زدم بابا رضا باهاش حرف زد و راضی شد و رفت تو ولی دوباره یه ربع بعد با گریه اومد بیرون و گفت بریم خونه منم برای اینکه زده نشه سریع اوردمش خونه و قرار شد عصر برای جشن دوباره بریم عصر بدون هیچ علاقه ای اومد ولی هر کاری کردم تو نرفت و برگشتیم خونه الان هم میگه دیگه نمی رم.نمیدونم اگه نره چی کار کنم خیلی نگرانم دینا به خاطر افتاب چشماشو بسته ...
1 مهر 1392

ولیمه ترمه در لواسون

پنج شنبه شب ولیمه ترمه خانم دختر دایی دینا بود تو لواسون دوچرخه دینا رو هم بردیم و کلی با دوستاش که فامیلای زندایی یاسمن بودن بازی کرد هر وقت میو مدم از دینا عکس بگیرم مهدیس دختر خاله زندایی یاسمن میومد پشت دینا اخر نشد یه عکس تکی از دینا بگیرم اینم دوستای دینا ثمین و صدرا و مهدیس ...
30 شهريور 1392

عینکی شدن دینا

4 ماه پیش تو خانه اسباب باری ازگل اومدن برای معاینه چشم گفتن دینا رو باید ببرم دکتر چشم چند تا دکتر رفتیم گفتن چشمش استیکماته و باید عینک بزنه یه دکتر گفت 4 ماه صبر کنید شاید شماره چشمش پایین اومد هفته پیش دوباره رفتیم گفت شمارش پایین نیومده و باید عینک بزنه خودش اول خوشحال بود ولی منو باباش خیلی ناراحت شدیم یه عینک زرد انتخاب کرد البته بعد از هزاران انتخابه دیگه پنجشنبه 28 شهریور برای اولین بار عینکو به چشمش زد حالا دیگه خیلی دوست نداره میگه زشت میشم ما هم داریم از غصه دق میکنیم هر وقت نگاش میکنم گریم میگیره دلم خیلی براش می سوزه ...
30 شهريور 1392

مرداد 92

دخترم کلاس ژیمناستیک میره حسابی پیشرفت کرده خیلی هم علاقه داره و میخواد ادامه بده. اینجا داشت حرکاتشو به من نشون میداد اینجا رفته بودیم افطاری کرج خونه دایی مامان هدی این پروانه رو هم دختر دایی مامان هدی رو صورت دینا کشیده اینجا هم اتاق پسر دایی مامان هدی است دینا سوار بر اسکوتر.اینجا میخوایم بریم لواسون افطاری ...
30 شهريور 1392

کاردستی

من ودینا قبل از شروع کلاسای مهدش برای اینکه دینا با محیط مهد جدید بیشتر اشنا بشه کلاسای مادر و کودک اونجا رو میریم. این عکسا کاردستی هاییه که دینا اونجا درست کرده نخها رو من چسبوندم دینا بینشونو رنگ کرد دینا رو یه ورق بزرگ خوابید من دورشو کشیدم و قیچی کردم البته اون موقع موهاش بلند بود.بعد ورقو به دیوار چسبوندیمو دینا رنگش کرد بقیشم با کمک هم انجام دادیم.حالا دینا یه هم زاد داره که خودش دینا صداش میکنه و میگه این منم  این یه قورباغه است البته دینا زبونشو دوست نداره وهمش میکنتش دینا روی یه برگو رنگ کرد و باهاش مهر زدیم وقتی کار مهر زدنش تموم شد یه نقاشی کشید بعد گفت این زنبه است همون سگه تو میتی کمان ...
30 شهريور 1392

کوتاه شدن مو

پنجشنبه 21 شهریور من ودینا رفتیم ارایشگاه تا دینا موهاشو کوتاه کنه اخه از اول مهر میخواد بره مهد و براش بهتره که موهاش کوتاه باشه خودشم خیلی برای این کار مشتاق بود وخیلی هم همکاری کرد ولی وقتی کارش تموم شد و خودشو تو ایینه دید شروع کرد به گریه کردن که من موهامو میخوام. این عکس قبل از رفتن به ارایشگاهه و این عکس بعد از کوتاهی دینا خیلی ناراحته وغصه میخوره همش میگه من کچلم مامان موهامو برگردون.منم از ناراحتیه اون خیلی ناراحتم نمی دونم چه جوری راضیش کنم ...
22 شهريور 1392